تبليغاتX
راه ما ...
 
 
بالاخره بعد از مدتها قرار شد سور و سات عروسی برپا بشه. ولی چطوری. ما در تمام مدتی که کار کرده بودیم یک چیزی حدود یک میلیون تومان پس انداز داشتیم.  و باید با همین یک میلیون خرج و مخارج عروسی رو می دادیم. البته پول سالن و شام رو پدرشوهرم تقبل کرده بود ولی بقیه چیزها مربوط به خودمون بود. سرویس طلا رو هم قبلا همراه "ما" گرفته بودیم که خیلی ناز و قشنگه.

به هرحال میدونین که چقدر کار هست برای عروسی. اول از همه رفتیم برای خرید حلقه . مامان من پول خریدهای داماد رو هم برام فرستاده بود . ولی خریدهای من باید توسط پس انداز مشترکمون انجام می شد. خلاصه دو تا حلقه یک شکل خریدیم . ساعت هم قبلا گرفته بودیم. بعد نوبت لباس عروسی من شد که من یک مدل خیلی ناز از اینترنت پیدا کرده بودم که همون رو پرینت گرفتم و به خیاط سفارش دادیم تا برام بدوزه . اما ماجرای خیاط ....

این خیاط رو یکی از دوستای "ما" که قبل از ما عروسی کرده بود بهش معرفی کرده بود و ما هم رفتیم اونجا و خودمون رو از فامیلهای اونها معریف یکردیم و کلی ما رو تحویلات گرفتن. وقتی رفتیم خیاطی لباس سفارش دادیم (البته چون ما معرفی شده بودیم قبول کرد برامون بدوزه وگرنه ظرف یک ماه هیچ وقت سفارش قبول نمی کردن)  ، خیاط از من پرسید که آرایشگاه پیدا کردم ، من هم گفتم نه، بعد گفت من یک جای خوب سراغ دارم که خواهر خودم هم اونجا کار میکنه بهتره یک سر بری اونجا بعد یک کارت معریف اختصاصی هم به من داد

خلاصه بعدش رفیتم آرایشگاه و کارت رو نشون دادم و اون خانم هم اونجا کلی معروف بودو من رو کلی تحویل گرفت و یک وقت برام در نظر گرفت . بعد آرایشگر از من پرسید ببینم عکاسی جایی پیدا کردی؟ من هم گفتم نه، گفت خوب من یک جای عالی سراغ دارم که خواهرم اونجا کار می کنه  برو اونجا بعد یک کارت معرفی اختصاصی به من داد و ما رفتیم عکاسی.

عکاسی هم کلی ما رو تحویل گرفت و یک وقت بهمون داد با کلی تخفیف . بعدش هم گفت چون خواهرم لباست رو میدوزه و میری آرایشگاه اون یکی خواهرم ، منهم حسابی برات سنگ تموم میذارم .

اینجوری شد که به لطف خدا چیزهایی که فکرشم نمی کردم برام جور شد و همینها باعث شد که هنوزم که هنوزه عروسی ما زبانزد خاص و عام شده.

از اون طرف هم پدر "ما" که برای رزرو سالن رفته بود و چون ما خیلی دیر اقدام کرده بودیم هیچ جایی پیدا نمی شد و ما کلی نا امید شده بودیم ولی از اونجایی که در نا امیدی بسی امید است مثل یک معجزه یک روز یکی از کارمندای سابق پدر "ما" براش تلفن کرد و حال و احوال و تشکیلات که چکار میکنی و ...

و بعد معلوم شد که این کارمند سابق و ارادتمند الان در یک هتل عالی مشغول به کار هستند به عنوان حسابدار . پدر "ما" هم مسئله عروسی رو گفته بود و اون همه گفته بود حله و خلاصه اینطوری شد که هتل و سالن هم جور شد. (شام هم که خود هتل تهیه می کرد)

بعد از اینکه خیالمون از این مسائل راحت شد رفتیم برای خرید وسایل سفره عقد و لوازم عروس و دوماد که همه چی کامل خریداری گردید و ما خوشحال و خندان برگشتیم خانه ...

پ.ن ۱ : کیک عروسیمون تقریبا اینطوری بود. البته بدون اون گلها .

پ.ن ۲ : برای گل ماشین هم وقت رزرو کردیم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط من و تو  | 
همه چی اینقدر غیر منتظره بود که نمی تونستم باور کنم عزیزترین عمه ام دیگه در بین ما نیست. تحملش برای همه ما سخت بود. خیلی سخت.

از مراسم ختم عمه ام که برگشتم، دیگه هیچ چیزی انگار من رو خوشحال نمی کرد هیچ چیز. حتی فکر کردن به مراسم ازدواج در اون شرایط احمقانه بود . وسایلی که برای عروسی خریده بودیم رو همه جمع آوری کردم و گذاشتم کنار. شبها همش خوابش رو می دیدم و اینکه سفارش می کرد مواظب تنها بچه اش باشیم. خدا رحمتش کنه . ...

بعد از مدتی "ما" تونست یک کار جدید هم به صورت پاره وقت پیدا کنه و در واقع هم دو جا کار میکردهم اینکه پادگان میرفت . توی این مدت واقعا فشار زیادی روش بود. من واقعا تحسینش می کردم که به خاطر زندگیمون داره این همه سختی رو تحمل می کنه . ولی زندگی ما همچنان در بلاتکلیفی محض بود . یکسال از زمانی که با هم زندگی می کردیم می گذشت ولی هنوز هیچ رسمیتی بین فامیل و دوست و آشنا نداشت. من بارها پیشنهاد دادم که حالا هم که باید تا سال عمه ام صبر کنیم بهتره مراسم عروسی رو به سال بعد موکول کنیم که هم سال عمه ام تموم بشه و هم اون سربازی اون تموم شده باشه. ولی طبق معمول این بحثها هیچ نتیجه  ای نداشت "ما" به هیچ عنوان نمی خواست که من از پیشش برم. برای خودم هم سخت بود ولی عقل و منطق اینجوری حکم می کرد.

خلاصه دو ماه گذشت و شهریور نزدیک می شد. کار ما هم در شرکت رو به اتمام بود چون پروژه ای بود و پروژه داشت تمام می شد. من عزمم رو جزم کرده بودم که دیگه با این شرایط اونجا نمونم. تقریبا همون روزها بود که "ما" پیشنهاد داد مراسم عروسی رو برگزار کنیم. من به شدت مخالفت کردم و گفتم تا سال عمه ام تمام نشه من اینکارو نمی کنم.

همون شبی که ما بحث زیادی در مورد عروسی یا برگشتن من کرده بودیم من یک خواب دیدم . یک خواب عجیب که هنوز تموم جزئیاتش یادمه و شاید تا آخر عمرم هم یادم بمونه .

خواب عمه ام رو دیدم. اون همیشه به من می گفت دوست دارم تو رو توی لباس عروسی ببینم و خودم برات سفره عقدت رو درست کنم . اون شب هم خواب دیدم که من لباس سفید تنم کردم و عمه ام داره با خوشحالی و چشمهایی که اشک توش جمع شده من رو نگاه می کنه . بدون اینکه به من نزدیک بشه از دور من رو نگاه می کرد و خیلی خوشحال بود. برام شعر " یار مبارک بادا " رو می خوند کاری که توی عروسی بقیه هم می کرد. و هنوز زمزمه این شعرش توی گوشمه. این شعر رو میخوند و بهم می گفت " شیرینم" " شکرم" ناراحت نباش دخترم. من آرزومه که زودتر تو رو توی لباس عروس ببینم.

حتی توی خواب هم کلی گریه کردم . و از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم . فردا صبح که خواب رو برای مادرم تعریف کردم. اون هم کلی گریه کرد ولی بهم گفت عمه راضی نیست به خاطر اون مراسم عروسیتون عقب بیافته . مسئله توی خانواده مطرح شد و از شوهر عمه ام برای برگزاری مراسم اجازه گرفتن و اینطوری شد که ما باید در عرض کمتر از یک ماه کلیه کارهای مربوط به مراسم عروسیمون رو فراهم میکردیم . ....

يار مبارك بادا ....

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:51  توسط من و تو  | 
از روزی که رفتم سر کار اوضاع روحیم خیلی بهتر شده بود. احساس می کردم جریان دارم . فکرم باز شده بود و بهتر می تونستم اوضاع زندگیم رو کنترل کنم.

در آمدمون هم بد نبود و دیگه راحت می تونستیم برای خودمون خرج کنیم. واقعا سخته که یک زوج جوان از خانواده هاشون پول توجیبی بگیرن.  

به هر حال شرایط مالی بد نبود رابطه ما هم در محیط کاری بهتر شده بود. رئیسمون همه جور کمکی به ما می کرد و بزرگترین کمکش نحوه زندگی و نگرشش به خانواده بود. من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم . هم از خودش هم از خانمش.

نزیک عید بود (عید ۸۳) که بالاخره من موفق شدم یک مرخصی چند روزه بگیرم و برم مسافرت. البته "ما" با من نیومد چون هنوز خدمتش تمام نشده بود و باید می موند. من هم فقط ۵ روز مرخصی داشتم چون تمام روزهای تعطیل عید رو هم باید میرفتیم سر کار.

اواخر اردیبهشت بود که تصمیم گرفتیم که به همراه خانواده "ما" یعنی پدر و مادرش به سفر بریم. همه چیز مهیا شد و بعد از مدتها با فراغ خاطر تونستیم بریم مسافرت.بعد از یک روز در هتل ماندن به منزل یکی از دوستان خانوادگی رفتیم.  در همین مسافرت بود که من و "ما" تصمیم گرفتیم خریدهای اولیه عروسیمون رو هم انجام بدیم. از جمله آینه و شمعدان . آینه و شمعدانی که تا به حال لنگه  اش رو ندیدیم و واقعا زیباست. ساخت آلمان با پایه های کریستال  ... بگذریم. موقع خرید آنها خیلی خوشحال بودیم. شاید اولین چیزی بود که صد در صد با نظر خودمون دوتا خریداری می شد.

فردای اون روز قرار بود برگردیم و مسافرت زیبامون تموم بشه . صبح که مشغول خداحافظی از دوستانمون بودیم که موبایل زنگ زد. خواهرم بود که از خونمون تماس می گرفت . صداش کمی گرفته بود . گفتم چی شده صبح به این زودی زنگ زدی و خواهرم با بغض گفت که عمه مهربونمون که فقط ۳۸ سالش بود فوت کرده....

انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . باورم نمی شد که دارم این خبر رو می شنوم. گوشی را قطع کردم و برای چند ثانیه هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم . فقط اشک بود اشک که روی صورتم سرازیر می شد. بالاخره با گریه به "ما" گفتم چی شده . به هر حال قرار شد که من برم خونه خودمون . تمام طول راه من فقط گریه می کردم و یاد خاطرات زیبا و فراموش نشدنی که با عمه ام داشتم می افتادم.

سعی می کنم در یکی از پستهای آینده ام در مورد عمه ام و روابط من و اون با هم بیشتر براتون توضیح بدم.

به هرحال اینطوری شد که من راهی مراسم ختم شدم و "ما" مجبور بود که به پادگان بره ...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:12  توسط من و تو  | 
اختلافات نه به طور محسوس بلکه به صورت یک جنگ نهان بین اعضای خانواده ادامه داشت. و تصور کنین که در این شرایط من هم بیکار شده بودم و باید اوقات و وقت خودم رو به طور کامل در اختیار خانواده شوهرم قرار بدم. باور کنین در اون روزها تنها چیزی که می خواستم این بود که برگردم خونمون .ولی خوب همونطور که گفتم "ما" نمی ذاشت من برم. مثل یک گنجشک شده بودم توی یک قفس . البته فکر نکنین که "ما" هم خیلی راحت وآسوده بود و داشت به من جفا میکرد. نه. بر عکس اون خیلی سعی داشت که به من خوش بگذره . مرتب با هم بیرون میرفتیم و وقتهای تنهاییمون خیلی بیشتر شده بود . ولی با این وجود . خوب دیگه خیلی سخته . قبول کنین .

بعد از مدتی که "ما" دنبال کار میگشت تونست توی یک شرکت مشاور مهندسی کار بگیره. و این کار هم تونست به یکی از شیرین ترین دوران زندگی ماتبدیل بشه.

رئیس این شرکت مشاور مهندسی یک انسان بسیار وارسته و مهربان و در عین حال فهمیده بود. وقتی "ما" در اون شرکت کار گرفت و حدود یک هفته ای اونجا بوِد، یکروز به من گفت دوست دای با هم کار کنیم . و من هم از خدا خواسته گفتم آره. ماجرا از این قرار بود که این شرکت در حال استخدام نیرو برای کارهای کامپیوتری بود و خوب رشته من هم کامپیوتر!! فردای اون روز به اتفاق"ما" برای مصاحبه رفیتم اون جا ("ما" پاره وقت کار می کرد چون صبحها پادگان بود)  رفتم اونجا و تست و مصاحبه اولیه رو انجام دادم و رئیس گفت که از فردا صبح بیا سر کار

قرارداد من ساعتی بود و ساعات کاریمون هم دست خودمون بود. من از ساعت ۷ صبح کارم رو شروع میکردم. تا ساعت ۲ که "ما" میومد و از خونه ناهار هم میاورد (دست مادر شوهرم درد نکنه . دست پختش عالیه) و بعد از اینکه ناهار میخوردیم دوباره کار شروع میشد و باور کنین بعضی شبها به خاطر حجم کاری مجبور بودیم تا ساعت ۱۱ شب کار کنیم . ولی خوب کار کردن خیلی بهتر از وقت تلف کردن توی خونه بود.

حالا بقیه اش برای فردا . قول میدم بنویسم. قول قول.

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:8  توسط من و تو  | 
سلام به همه دوستای گل و نازنینم که در این مدتی که ما نبودیم سراغ ما رو گرفتن و نگران حال ما بودن.

راستش رو بخواین این مدت ما اصلاایران نبودیم و برای ماموریت کاری به یکی از کشورهای همسایه سفر کرده بودیم. (عربی نه ها) که خوب اصلا امکانات زیادی در مورد اینترنت و این جور مسادل نداشتن و اگر هم داشتن فقط میشد استفاده کاری کرد.

من توی این مدت سعی کردم هر وقت فرصت میکنم سری بهتون بزنم ولی شرمنده که نمی شد آپ کنم.

امیدوارم دوباره با نوشته هام و نوشته های شما لحظات خوبی داشته باشیم.

پی نوشت۱: (راستی توی وبلاگ آرایه خوندم که حالش بده و مریضه ؟؟؟؟؟) آخه چرا؟ دختر خوب.

پی نوشت ۲: شایا جونم هم اومده ایران

پی نوشت ۳: سپنتا و نی نی گلش چه طورن

پی نوشت ۴ : همتون رو دوست داریم. شاد باشین تا بعد.

  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:48  توسط من و تو  | 

سلام دوستان عزیز

 

وقتي چند تا خانواده با هم و يك جا زندگي مي كنن ، خود به خود توقعاتي پيش مياد و دلخوريها و ناراحتيها و خيلي مسائل ديگه ...

اولين علتش هم به نظر من مربوط ميشه به تفاوت فرهنگي و تفاوت شخصيتهايي كه با هم هستن. به خصوص وقتي اين روابط در سطح عروس و مادر شوهر باشه كه به علت ذهنيتهايي كه وجود داره ممكنه بدتر هم بشه.

اون خونه سه تا اتاق خواب داشت كه يكيش دست ما بود، يكيش براي برادر شوهر و خانواده‌اش و يكيش هم براي پدر شوهر و مادر شوهرم.

برادر شوهر من كارمند يكي از اداره‌هاي دولتي هست و اون موقع براي اينكه بتونه براي اقامت خارج اقدام كنه ، از كارش مرخصي بدون حقوق گرفته بود. خانمش هم پرستار بود و اون هم ازكارش استعفا داده بود تا بتونه بره و حالا هر دو بيكار بودن. برادر شوهرم كه تونست با آشناهايي كه داشت برگرده سر كارش ولي خانمش نتونسته بود كاري پيدا كنه.

خلاصه اين جاري من همينطوريش هم با مادر شوهرم مشكل داشت چه برسه به اينكه با هم زندگي كنن.

مادر شوهر من هم خيلي روي رفتارها حساسه و به خاطر همين از هر چيزي ناراحت ميشه و بدتر از همه اينكه ناراحتيش رو توي دلش نگه ميداره يا به دخترهاش ميگه و همين ميشه كه يك مسئله كوچيك و پيش افتاده تبديل ميشه به يك معضل خانوادگي .

البته من هيچ وقت فرصت مكردم كه با جاريم همكلام بشم و اصلا ارتباطي بين ما نبود. مثل چند تا غريبه ما با همديگه زندگي ميكرديم.

(واي خدايا اصلا نمي تونم فكر اون روزها را بكنم – وحشتناك ...)

توي اون شرايط ما هم خيلي تحت فشار بوديم . ازيك طرف مسئله ازواجمون اون موقع منتفي شده بود و از طرفي اصلا نمي دونستيم بايد چكار كنيم. تمام اصرارهاي من براي اينكه برگردم خونمون آخرش با دعوا و مرافعه و جر و بحث بين من و "ما" تمام مي‌شد.

اون روزها چيزي كه براي من خيلي ارزش داشت از بين رفت و اون حرمت و احترامي بود كه بين ما وجود داشت. رابطه ما از شكل يك رابطه عاشقانه ورمانتيك خارج شده بود و ما كم كم داشتيم اون روي سكه رو هم ميديديم در واقع به هم نشون ميداديم.

رويي كه چندان خوشايند و زيبا نيست ولي در طول زندگي وجود داره و فقط يك جرقه لازم داره تا خودش رو نشون بده.

من نميگم عشق بين ما از بين رفت ميگم حرمت !

 

هر رشته پاره را توان بست                      اما گرهیش در میان هست

 

خلاصه من موندم و نمي دونم چرا؟؟
توي اين شرايط شركتي كه ما در اون كارميكرديم هم ورشكست شد (شريكش سرش رو كلاه گذاشت و فرار كرد) و من و "ما" بيكار هم شديم و اين شد قوز بالاي قوز

"ما" كه پادگان بود، من هم مجبور شدم بمونم توي خونه (البته دنبال كار بودم ولی كو كار) واز اونجايي كه جاري گرامي من دست به سياه و سفيد نمي زد من مجبور بودم تمام كارهاي خونه رو انجام بدم.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:31  توسط من و تو  | 

پوپک رو یادتون هست ؟

دنیای شیرین دریا رو چطور؟

poopak

همه براش دعا کنین !

خدایا کمکش کن!

آمین!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:15  توسط من و تو  | 

سلام سلام سلام

 

سال نو بر همگي شما مبارك و اميدوارم حسابي بهتون خوش بگذره.

 

خوب سريع ميرم سر ادامه داستان كه خيلي عقبيم....

 

خلاصه كار من و "ما" داشت به خوبي در اون شركت پيش ميرفت. البته نه هنوز قراردادي وجود داشت و نه حقوقي ! اون موقعها پادگان ماهي 18000 تومان به سربازها ميداد. و بقيه خرجي ما رو پدر "ما" برامون ميفرستاد و خوب مسلمه كه ما هم حسابي با صرفه جويي مجبور بوديم اون رو خرج كنيم.

خوب ميدونين توي اين ايام خوش نومزدنگ خيليها دوست دارن مرتب با هم بيرون برن. تفريح كنن. براي هم كادو بخرن و خلاصه خيلي چيزهاي ديگه. ولي اين قضيه براي ما خيلي فرق ميكرد. ما با اينكه اصلا وقت نداشتيم با هم بيرون بريم ولي خوب سعي ميكرديم بهمون خوش بگذره . غذا رو بيشتر موقع توي خونه ميخورديم و خيلي كم پيش ميومد كه بتونيم براي هم چيزي بخريم. حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم شايد تنها دليل دلخوشي ما اون موقع اين بود كه پيش هم هستيم و همين برامون كلي ارزش داشت. البته اين رو هم بگم كه خيلي وقتها (البته هنوز هم همينطوريم) دلم براي خانواده‌ام تنگ ميشد و ميزدم زير گريه و ميگفتم من ديگه اينجا نمي مونم و ميخوام برگردم. نمي دونم چرا اون موقعها اين قدر نازنازو شده بودم.

حدود يك ماه ونيم از سكونت ما در اون خانه ميگذشت كه برادر و زن برادر و دوتا از بچه هاش كه در اون موقع براي اقامت به كشور ديگه‌اي رفته بودن، چون كار اقامتشون درست نشده بود به ايران برگشتن و از اونجاييكه قبل از رفتن همه خونه و زندگيشونرو فروخته بودن و جايي نداشتن قرار شد برادر "ما" بياد پيش ما يك مدت بمونه تا جايي پيدا كنه و زن برادرش هم با دوتا بچه هاش برن خونه پدرش.

ما رفتيم فرودگاه دنبالشون و با برادر "ما" برگشتيم خونه . من هم اون شب جاتون خالي يك قيمه بادنجون حسابي درست كرده بودم و همه چي داشت به خوبي پيش ميرفت و هرگز نمي دونستيم كه اومدن اونها ميتونه چه تاثيري روي زندگي ما دوتا داشته باشه.

بالاخره با همه اين اوصاف زمان گذشت و گذشت و قبلا هم گفته بودم كه قرار بود بهمن همون سال مراسم عروسي ما برگزار بشه. من هم ليست مهمونها رو آماده كرده بودم و كم كم فكر خريد عروسي بوديم كه در دي ماه همون سال پدربزرگ "ما" به رحمت خدا رفت.

فوت پدربزرگ "ما" بصورت مستقيم روي زندگي ما تاثير گذاشت. اولين تاثيرش اين بود كه لونه آروم و باصفاي ما يك شبه محل رفت و آمد فك و فاميلي شد كه سال به دوازده ماه پيداشون نبود و در اين مدتي كه ما اونجا بوديم اصلا سراغ مارو نگرفته بودن ...

پدر و مادر "ما" هم اومدن پيش ما و خلاصه حسابي دورمون شلوغ شده بود. حالا مجسم كنين منكه اصلا فاميل "ما" رو نديده بودم (آخه هيچكدوم از فاميلهاي "ما" براي مراسم عقدمون نيومده بودن و حتي تماسي هم با ما نگرفته بودن) يكدفعه بايد در جمع اونها به عنوان عروس خانواده حضورپيدا ميكردم.

خوب بالاخره متوفي رو از شهري كه بود به شهر خودش آوردن و سريعا براي خاكسپاري بردنش. مراسم سوم و هفتم روهم يكجا گرفتن و خانه‌اي كه ما در اون ساكن بوديم تبديل شد به خانه وراث .

تصميم جمع اين بود كه خانه فروخته بشه و و هر كي سهمش رو بگيره.

از اونجايي كه پدر "ما" بزرگترين فرزند متوفي بود، وكيل قانوني پدرش محسوب ميشد. پدر و مادر "ما" تصميم گرفتن بيان پيش ما بمونن تا هم خونه فروش بره و هم خونه خودشون كه اون موقع اجاره داده بودن رو تخليه كنن و برن خونه خودشون زندگي كنن.....

 

و اين شد كه خانه آرام ما در عرض كمتر از يك ما شد محل سكونت سه خانواده با اخلاقهاي كاملا متفاوت و در تضاد با هم .....

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 9:29  توسط من و تو  | 

 

سلام بر تمامي دوستان عزيز

از اينكه در اين مدت من و "ما" رو مورد لطف خودتون قرار داديد از همگي شما ممنونم.

خوب، به علت مسائل خاص آخر سال و تعطيلات چند روزه نوروز اين مطلب را به عنوان آخرين پست امسال مي نويسم.

اميدوارم همه شما و خانواده‌هاي محترم و عشقهاي زيباتون همه و همه سال خوب و خوشي رو پيش رو داشته باشين.

قدر همديگه رو بدونيم و ياد اونهايي كه پيش ما نيستن رو هم گرامي بداريم.

ان شا ا... در سال جديد ادامه ماجراي زندگيمون رو هم مي نويسيم. بخصوص عيد سال 84 كه واقعا براي ما نقطه عطف بود.

شاد شاد شاد باشين و سال خوبي داشته باشين.

سال نو مبارك

هر روزتان نوروز

نوروزتان پيروز

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:59  توسط من و تو  | 

خيلي از دوستاي مهربون پرسيده بودن كه چرا پست قبلي اينقدر كوتاه بود؟ واقعا ببخشيد ولي اينقدر يادآوري اون دوران برام سخته كه حد نداره. البته چيزهايي كه من مي نويسم شايد نتونه اون احساسات بدي كه اون موقع داشتم را بازگو كنه ولي خوب اين راهي بود كه ما طي كرديم و بايد تمامش نوشته بشه نه فقط قشنگيهاي راه!

خلاصه در يكي از روزهاي مهر ماه (فكر مي كنم اواخر مهر بود) كه من توشه راه رو برداشتم و با يك فقره اتوبوس به تنهايي راه افتادم تا در كنار عشقم زندگيمون رو شروع كنيم. "ما" اومده بود ترمينال دنبالم و قرار شد ناها رو بريم خونه خواهر "ما" تا بعدش دوتايي اسباب كشي كنيم به خونه پدر بزرگش!

خلاصه ناهار رفتيم خورديم و بعد از كمي نشستن با هم رفتيم اندك وسايل "ما" رو جمع آوري كريم و يك آژانس گرفتيم و راه افتاديم.  دقيقا نمي دونم اون لحظات چه احساسي داشتم. هم خوشحال بودم از اينكه پيش "ما" هستم و هم ناراحت از اينكه از خانواده‌ام دور شدم. زندگي من از روزي كه با "ما" آشنا شدم همش نوعي تضاد بوده. همش احساس ميكنم توي دوراهي هستم. نمي دونم چطوري بگم . بگذريم.

به دم خونه پدربزرگ "ما" رسيديم و پياده شديم. "ما" (كه واقعا خوشحال بود) در را باز كرد و دوتايي وارد اولين خونه مشترك زندگيمون شديم.

خونة بزرگي بود. با 3 تا اتاق خواب و دو تا سرويس بهداشتي و خلاصه مايحتاج اوليه زندگي همش فراهم بود. فقط مشكلي كه وجودداشت اين بود كه هنوز نصف وسايل عموي "ما" در اون خونه بود. عموي "ما" يك بوتيك لباس داشت و به خاطر اينكه اون موقع با شريكش رابطه اش بهم خورده بود كمدهاي لباس و دكوراسيون مغازه اش رو چيده بود توي هال و مشتريهاي خاصش كه از اون پولدارها بودن مي تونستن بيان توي خونه و لباسها رو ببينن. خوب ديگه مجسم كنين كه ما چه شرايطي داشتيم. هر وقت مشتري براي لباسها ميومد بايد مرفتيم توي اتاقي كه براي خودمون درست كرده بوديم (يك اتاق هنوز وسايل عموي "ما" داخلش بود كه درش هم قفل بود ، يك هم مال پدربزرگ "ما" بود و يكي ديگه كه قبلا اتاق بچه هاي عموي "ما" بود و خيلي هم آشغال بود شده بود مال ما !! اين اتاق حتي يك دونه لامپ هم نداشت و ....) من هم قرار بود كه برم سر كار ولي اون موقع هنوز قطعيت پيدا نكرده بود و خلاصه اينكه از صبح كه "ما" ميرفت پادگان تا ساعت 2 من تنها توي خونه بودم و همش خدا خدا ميكردم كه كسي نياد. من فقط كليد قفل اصلي خونه رو داشتم و كليد خونه هم پيش "ما" بود و عموش هم يك كليد داشت. من براي اينكه وقتي "ما" نيست خيالم راحت باشه از همون صبح كله سحر در رو قفل مي كردم و به عبارتي مثل زندانيها توي خونه بودم تا ساعت 2 كه "ما" ميومد. و بعدش با هم ميرفتيم بيرون مي گشتيم خريد ميكريدم و دوتايي با هم غذا درست ميكرديم و خلاصه فقط زمانهايي كه پيش هم بوديم من احساس آزادي ميكردم. نا گفته نماند كه در همون سال خواهرم كوچيكترم هم دانشگاه قبول شده (در همين شهر) و اومده بود ولي خوابگاه داشت و ما خيلي كم همديگه رو ميديديم.

بعد از چند وقت كارم درست شد و قرار شد كه برم سركار . جائيكه قرار بود كار كنم شركت يكي از دوستهاي "ما" بود و ساعت كاري من از 8 بود تا 5 بعد از ظهر ولي از آنجائيكه "ما" هم قرار شده بود بصورت پاره وقت اونجا كار كنه من هم مي موندم تا ساعت 8 يا 9 شب. ديگه فكر كنم خودتون بتونين شرايط من رو درك كنين. از صبح كه "ما" ميرفت من هم ناهار ظهر رو كه معمولا شب قبل درست ميكردم همراه با لباسهاي "ما" ور ميداشتم و راه ميافتادم ميرفتم سر كار و صبر ميكردم تا ظهر كه "ما" بياد و با هم ناهار بخوريم. "ما" هم يكراست از پادگان ميومد و لباس پادگانش رو عوض ميكرد و لباسهايي كه من براش آورده بودم رو مي پوشيد و مشغول كار ميشديم. اونجا يك شركت تازه تاسيس بود و فقط من بودم ، رئيس (دوست "ما" ) ، "ما" و شريكش ...

اولين حقوقي كه قرار بود به من بدن ماهي 80 هزارتومن بود كه ....

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:32  توسط من و تو  | 

با سلام مجدد خدمت تمام دوستان عزيزم

 

"ما" تصميم گرفت كه در خونه پدربزرگش زندگي كنه! خونه‌اي كه تقريبا تمامي وسايل مورد نياز زندگي رو داشت. مادر بزرگ "ما" سالها قبل فوت شده بود و پدربزرگ "ما" با پسرش و عروسش و دو تا نوه هاش در اون خونه زندگي مي كردن. كه بعدها به دلايلي عموي "ما" به خونه خودش نقل مكان كرد و پدربزرگ "ما" هم هر چند ماه خونه يكي از بچه هاش بود و عملا خونه خالي مانده بود. در ضمن اون موقع حالش هم اصلا خوب نبود.

بعد از اينكه "ما" تصميم گرفت به خونه پدربزرگش بره من و "ما" هم يك تصميم عجيب گرفتيم. تصميمي كه شايد بهتر بود در اون شرايط نمي‌گرفتيم .

 "ما" در مرخصي پايان دوره‌اش اومد خونمون و بعد از چند روز با هم رفتيم ديدن پدر و مادرش . از  اونجا هم موقع برگشتن رفتيم خونه خواهرش (قبلا گفته بودم كه پدر و مادر "ما" در شهر دانشگاهي "ما" ساكن شده بودن و در شهر خودشون نبودن و سربازي "ما" هم در شهر خودش يعني محل تولد و زندگيش بود) بعد از اينكه با هم رفتيم خونه خواهرش (و اين خواهر "ما" خيلي مهربون و خونگرمه) و يك روز هم اونجا بوديم و بعد من رو رسوند تا خونه خودمون.

خلاصه ما با همديگه تصميم گرفتيم كه تا روزي كه پدربزرگ "ما" برنگشته با همديگه توي خونه پدربزرگش زندگي كنيم. يك نكته رو هم يادآوري كنم كه من اون موقع از كارم استعفا داده بودم و "ما" براي من يك كار خيلي خوب پيدا كرده بود و يكي از دلايل اين تصميم همين كار و موقعيتش بود. خلاصه مسئله رو با پدر و مادرم مطرح كردم و دلايل منطقي خودمون رو توضيح داديم و پدر و مادر نازنينم هم مخالفتي نكردن و فقط سفارشات لازم را گوشزد كردن و قرار بر اين شد كه من چند روز بعد برم پيش "ما".....

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:55  توسط من و تو  | 

سلام دوستای خوبم

من اول از همه باید از همسر عزیزم تشکر کنم که توی این مدتی که من واقعاْ بدجوری سرم شلوغه داره جور من رو میکشه و داستان زندگیمون رو براتون مینویسه من شاید امروز و این ساعت اولین زمانی هست که یک مقدار کارم سبک شده آره دوستای خوبم واقعاْ اون لحظه یک لحظه بیاد ماندنی و قشنگ بود که یاد و خاطرش از ذهنم تا ابد فراموش نمیشه اونروزی که میخواستم برم پادگان برام یک روز تاریک بود یک روزی که اصلاْ حس خوبی نداشتم آخه میدونستم تا یک مدتی حتی صدای عشقم رو هم نمیشونم خیلی سخت بود الان که یاد اون لحظه ها میافتم اشک توی چشمام جمع میشه خیلی خیلی لحظات سختی بود بذارین یه خاطر از اون موقع بگم توی هفته اول ما کاملاْ زندانی بودیم یعنی به هیچوجه نمیتونستیم با بیرون تماسی داشته باشیم همش کار کار کار دویدن رژه و خیلی کارای دیگه دیگه یک روز عصر من رفتم به سمته گردان و از اونا خواستم که بذارن من یه تلفن بزنم خلاصه بعد از کلی خواهش و التماس کلی کار به من دادن انجام بدم باور نمیکنین آنقدر خسته بودم که توان کارکردن نداشتم ولی به عشق عزیزم به عشق همه زندگیم همه کارها رو ۱ساعته انجام دادم و با عجله ازشون اجازه گرفتم که تلفن بزنم اونها هم گفتن باید بری ته پادگان اونجا تلفن هست و تلفن بزنی بعدش نمیدونین با چه سرعتی خودم رو رسوندم ته پادگان دیدم که تلفن تا ساعت ۷ بیشتر نیست نمیدونین چقدر غصه خوردم بغض گلوم رو گرفته بود .........

خلاصه دوستان عزیزم دلم میخواد یه چیزی رو اینجا اعتراف کنم و اون اینه که همسر ناز من توی این مدت واقعاْ سختی زیاد کشید خیلی چیزهای من رو تحمل کرد بداخلاقی ها بی پولی ها مشکلات خانوادگی عصبانیتهای بده من و خیلی چیزهای دیگه واقعاْ من به چنین همسری افتخار میکنم اون مثل یک کوه پشت من بود من از اینجا به عشقم زندگیم میگم:

عزیز دلم عشق من دستت درد نکنه زیباترین گلهای عالم رو از همین جا به تو عشقم همه امیدم تقدیم میکنم

  نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 15:42  توسط ما  | 

سلام بر همه دوستان عزيزم

 

مراسم عقد كنان انجام شد و ما يك جشن ساده خانوادگي گرفيتم و من و "ما" به جمع متاهلين اضافه شديم. هيچ وقت احساسي كه در آن لحظات داشتم رو نمي تونم بيان كنم. ميدونين انگار با يك قلاب از تمام دنيايي كه بهش تعلق داشتي كنده مي شي و وارد دنياي ديگه اي مي شي. خيلي حس عجيبي است. شايد كساني كه ازدواج كردن بدونن من چي مي گم.

خيلي لحظه عجيب و شگفتي است. خلاصه اميدوارم همه شما به خوشي و شادي وارد دنياي جديد بشين و شريك اصلي زندگيتون هموني باشه كه بايد باشه. آمين!

بعد از عقد "ما" يك روز مرخصي داشت كه پيش من باشه و بعد از يك روز كه اصلا معلوم نشد چطوري گذشت "ما" رفت پادگان و من ماندم تنها !

راستي يك چيز ديگه هم كه خيلي براي من تغيير كرده بود اين حلقه ازدواج بود. چون من تا روز عقد حلقه دست چپم نمي ذاشتم و كلا از اينكه طلا و اين جور چيزها به خودم وصل كنم يك ذره بدم مياد. ولي "ما" از همون روز اول آشنائيمون يك حلقه نقره گرفته بود و دستش ميكرد (به خاطر من!)

روزي كه توي محضر اين حلقه رو "ما" كذاشت دستم خيلي سختم بود. البته حالا عادت كردم ولي اون موقعها احساس ميكردم ديگه با دست چپم كاري نمي تونم بكنم. اين رو هم بگم كه حلقه ازدواج ما مثل هم بود و خيلي هم ساده .

بعد از اون قرار گذاشتيم كه بهمن همون سال ازدواج كنيم .

بعد از اينكه دوران آموزشي "ما" تمام شد، تقسيمشون كردن و خوشبختانه در شهر خودش  (نه شهر دانشگاهش) افتاد و همون موقع ها بود كه تصويب شد خدمت سربازي از 20 ماه بشه 18 ماه. البته قرار بود براي متاهلين هم 2 ماه كم كنن كه نكردن.

اون موقع پدر و مادر "ما"به خاطر درس "ما" به شهردانشگاهي "ما" نقل مكان كرده بودن و خونشون رو هم اجاره داده بودن و چون از اون شهر هم خيلي خوششون اومده بود نمي خواستن برگردن..

خلاصه "ما" كه اوايل خونه خواهرش زندگي ميكرد ولي بعدا پدربزرگش كه اون موقع حالش اصلا خوب نبود و يك خونه بزرگ خالي هم داشت به "ما" گفت كه اگه دوست داره ميتونه بره و توي خونه اون زندگي كنه. خونه اي با تمام امكانات و وسايل.

خلاصه "ما" هم نقل مكان كرد و در اون خونه ساكن شد ...

  نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:18  توسط من و تو  | 

خوب مراسم نشون گذارون به خوبي و خوشي انجام شد و قرار گذاشتيم كه وقتي من درسم تمام شد مراسم عقد هم برگزار بشه.

من كار مي كردم، درس مي خوندم و كم كم خودم رو براي شروع يك زندگي متفاوت و پر هيجان آماده مي كردم. زندگي كه هيچ دورنمايي از اون در ذهنم نبود و اصلا نمي دونستم چه اتفاقاتي قراره در اون پيش بياد. فقط يك چيز اون معلوم بود واون هم اينكه زندگي ما با عشق و تفاهم ولي با سختي همراهه!

خلاصه. من تير ماه سال بعدش درسم تمام شد و موفق به اخذ يك مدرك ليسانس شدم.

دقيقا بعد از اينكه من درسم تمام شد، "ما" دفترچه اعزام به خدمتش رو گرفت و 2 شهريور روز اعزامش تعيين شد. خوب با توجه به اينكه 2 ماه آموزشي پيش رو داشت و معلوم نبود كجا اعزام مي شه برنامه عقد موند براي بعد از دوره آموزشي!

دوره آموزشي هم شروع شد. دوراني كه اكثر آقايون اون رو سخت ترين دوران زندگي خودشون مي دونن و البته خاطره انگيزترين!!

اين دوران براي من هم خيلي سخت بود. مجسم كنين ما كه هر روز چندين ساعت با هم تلفني حرف مي زديم يك دفعه تمام راههاي ارتباطي ما قطع شد. تلفن پادگان با بدبختي مي گرفت. و وقتي هم كه ميگرفت بيشتر از 3 دقيقه نمي تونستيم حرف بزنيم . "ما" مرخصي هم نداشت و شايد شايد هر دو هفته يكبار پنج شنبه ها بهش مرخصي مي دادن كه البته "ما" هم همون يكروز رو مي اومد تا من رو ببينه .

واقعا شرايط بدي بود.

هنوز يك ماه نگذشته بود كه "ما" با من تماس گرفت و گفت: بهتره ديگه عقد بكنيم. من نمي تونم اينطوري زندگي كنم. چون همش فكرم پيش توئه و نگرانم . توي پادگان هزار و يك جور گرفتاري دارم و ديگه واقعا نمي تونم!

من واقعا نمي دونستم چه تصميمي بايد بگيرم. از يك طرف قبول اين شرايط و متاهل شدن در وضعيتي كه هنوز هيچ آينده اي رو نمي تونستيم براي خودمون تصور كنيم و خيلي مسائل ديگه يك كمي سخت بود. از طرف ديگه خوب نمي تونستيم صد سال ديگه صبر كنيم تا شرايط "ما" خوب بشه.

من مسئله را پدر و مادرم در ميون گذاشتم و البته اونها اولش مخالف بودن. ولي از اونجايي كه مي دونستن من تصميمم رو گرفتم و به تصميم من احترام مي ذاشتن موافقت خودشون رو اعلام كردن.

بالاخره در روزهاي آغاز ماه مهر، من و "ما" بزرگترين گام زندگيمون رو برداشتيم و با يك جشن ساده و خودماني در محضر به عقد دائم و رسمي هم در اومديم ....

نمي دونم چرا اون روز هر دو تامون فقط گريه كرديم. نمي دونم......

  نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 10:15  توسط من و تو  | 

كار طراحي سايت كار بسيار جذاب و مفرحي هست و با اينكه الان هم من و "ما" سايتهاي زيادي طراحي مي كنيم ولي خاطره اولين سايت مشتركمون هيچ وقت از ذهنمون پاك نمي شه

با مشكلات فراواني كه اون موقع وجود داشت (مسير طولاني رفت و آمد "ما" ، عدم دسترسي به منابع اطلاعاتي سازمان و ... ) بالاخره كار سايت به اتمام رسيد و ثبت شد. اين كار حدود 4 ماه طول كشيد و تقريبا بهمن ماه بود (تعطلات براي دهه فجر ) كه يك روز پدر "ما" زنگ زد خونمون و قرار شد كه براي امر خيري خدمت برسن!

اين رو هم بگم كه اون موقع ديگه درس "ما" تمام شده بود و فقط مسئله سربازي رفتن و اين جور مسائل بود. ولي درس من هنوز تمام نشده بود و يك ترم ديگه از درسم مونده بود.

خطلاصه بعدش بابا و مامان من خيلي باهام صحبت كردند ، اينكه آيا مطمئنم با اين شرايط مي خوام وارد زندگي مشترك بشم؟ آيا مطمئنم كه مي تونم سختيهايي كه پيش رو دارم رو تحمل كنم ؟ و خيلي آياهاي ديگر كه خود من هم اون موقع بهشون فكر نمي كردم.

شايد اون موقع مسائل براي من خيلي راحت بود . چون هيچ وقت حتي تصورش رو هم نمي كردم كه چه مشكلاتي ممكنه پيش روي يك زوج جوان بدون پشتوانه مالي و بدون هيچ جاي پاي محكمي در زندگي وجود داشته باشه. پدر و مادر من خيلي با من صحبت كردند كه صبر كنيم تا شرايط زندگي "ما"  نسبتا آماده بشه و بعد زندگيمون رو شروع كنيم ولي اون موقع من گفتم : "بالاخره من و "ما" مي خواهيم با هم ازدواج كنيم حالا چه يك ماه بعد چه 10 سال بعد، پس چه بهتر كه تكليف خودمون رو بدونيم و سرگردان نباشيم " من مصمم بودم كه خودمون مي تونيم زندگيمون رو بسازيم و از زير صفر شروع كنيم .  با اينكه تصميم گيري نهايي صد در صد به عهده خودم بود ، گاهي هم شك مي كردم كه نكنه اينطوري بشه ؟ نكنه اونطوري بشه و هزار يك جور سوال ديگه كه هنوز هم بعضيهاش برام حل نشده . من واقعا ميگم كه فقط به خدا توكل كردم و ازش خواستم كه اگه اين ازدواج به صلاح هر دومون هست راه رو براي ما هموار كنه!

بالاخره موافقت كرديم كه "ما" با خانواده تشريف بيارن خونمون. براي روز 22 بهمن بود كه مراسم خواستگاري (البته نه به فرمي كه شما توي ذهنتون هست) مراسمي كه فقط دو طرف به نوعي رسمي شدن اين شرايط رو پذيرفتن و هديه اي به من دادن به عنوان "نشون گذاشتن"  و ........

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:52  توسط من و تو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM